تقديم به ان كه دارمش دوست
* عشق و ثروت و موفقیت * زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. لطفا برای خواندن بقيه متن به روی ادامه مطلب كليك كنيد * * * کاش می دونست که این دل خسته با این همه درد و رنج بازم پای عشقش نشسته ما حیف.حیف که رفت و فقط یه یادگاری برام گذاشته که اونم اسمشه..... غم و غصه..... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست… تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام… تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست… تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست… تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند… اما از روزي که تو راديديم نوشتم: از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است ........... از تنهايئ بيزارم چون فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.......................... از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد… از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد… از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم..... از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند… از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم در کتاب احساس واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آنرا داری که به این فاصله پایان بخشی...
دسته:نوشته های نویسنده احساسی.محسن
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
::ادامه مطلب::
در حضور خارها هم می شود یك یاس بود ![]()
در هیاهوی مترسك ها پر ازاحساس بود ![]()
میشود حتی برای دیدن پروانه ها ![]()
شیشه های مات یك متروكه را الماس بود ![]()
دست در دست پرنده بال در بال ![]()
نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود ![]()
كاش می شد حرفی از “كاش می شد”هم نبود ![]()
هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود ![]()

توجه: این مسئله فقط باید در کله شما حل شود! از کاغذ و قلم و ماشینحساب استفاده نکنید.
1000 تا بگیر و 40 تا بهش اضافه کن.
حالا 1000 تای دیگه بهش اضافه کن.
حالا 30 تا اضافه کن. 
1000 تای دیگه اضافه کن.
حالا 20 تا اضافه کن. 
حالا 1000 تای دیگه هم اضافه کن.
حالا 10 تا بهش اضافه کن. مجموعش چقدر شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شب مهتابه و چشمام بازم از یاد تو خیسه 
دیگه عادت شده با بغض واسه تو می نویسه 
کاش می فهمیدی که قلبم خونهی آرزوهات بود 
یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود 
آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره 
شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره 
رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود 
حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود 
سهم چشمای تو بودن توی دنیا هر چی داشتم 
واسهی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم 
یه دروغ ساده اما قصهی مارو بهم زد 
سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد 
تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچهی دردم
سخته اما باورش کن من دیگه برنمی گردم 
اما یادت باشه حرفا مثل گلوله های برفن 
خیلیا قربونییای بی گناه دو تا حرفن 
تو ترانه های شرجیم می درخشی تو همیشه
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست
از شیشه نبودیم که با سنگ بمیرم
تقصیر کسی نیست که این گونه بمیرم
شاید که خدا خواست که این گونه بمیرم
::ادامه مطلب::
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |








ABOUT

